محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

766

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

موبدان موبد گفت : ايها الملك ! اين صفت كه وى كرد صفت بهرام شوبين است ، كجا نام او بهرام بن بهرام است كه به ثغر ارمينيه است از دست تو . حديث همى گفتند . پس آن مهر استاد ، و مهر انستاد نيز گفتند ، چون اين سخن بگفت ، به محفّه اندر جان بداد . هرمز را عجب آمد . موبد موبدان گفت : اين همچنان است كه از آسمان كسى را وحى آيد كه خداى عزّ و جلّ اين مرد را از چندين گاه باز همى زنده داشت تا اين سخن مر ترا بشنوانيد پس مرگ دادش . هرمز همان روز كس فرستاد و او را بخواند ، و بهرام هم اندر ساعت برخاست و بيامد ، و هرمز او را گرامى كرد و بهرام را گفت : بدان كه جدّ ما خاقان [ را ] عمر به آخر رسيد و مملكت به پسرش آمد ، خال ما ، و ليكن حقّ قرابت نشناخت و سپاه آورده است و بلخ گرفته ، و ما را كسى بايد كه با سپاه بشود و او را از آنجا برماند ، و اگر حرب بايد كردن حرب كند ، و ما را دل بر تو افتاد از اصل و مردى تو مر خدمت نوشروان را و اثرهاى نيكوى تو اندر اين دولت . بهرام گفت : من رهىام ملك را فرمانبردار و شمشيرى از شمشيرهاى وىام . هر كجا مرا بفرستد من جان خويش فدا كنم . هرمز را اين سخن بهرام خوش آمد ، بفرمود تا او را فرود آوردند . ديگر روز سوى وى كس فرستاد كه همان سلاح كه روز حرب خواهى داشتن بپوش و بر اسب نشين و بياى . و هرمز به ميدان اندر بيستاد با سپاه . پس بهرام بيامد بر اسب با سلاح تمام چنان كه پيش حرب شوند . هرمز به دو اندر نگريست و آن قدّ و بالاى بديد ، بپسنديدش و او را بسيارى برّ كرد ، و ديگر روز او را بخواند و گفت : دست تو مطلق كردم اندر بيت المال خويش و اندر سپاه . هر چند خواسته خواهى و مرد ، هر آنچه ترا بايد بگزين و هر شهرى كه تو آن را بگشايى من آن شهر ترا دادم . بهرام شاد شد و از بر وى بيرون آمد و ديگر روز سپاه را گرد كرد و از جملهء سپاه دوازده هزار مرد بگزيد ، مردانى مبارز و حربى ، نه پير و نه جوان ، مردانى ميانه مقدار چهل ساله ، و ساخت و سلاح و ستور بارى و آنچه بدين ماند تمام بدادشان . خبر بردند به هرمز . او را بخواند و گفت : آن دشمن كه تو پيش وى سيصد 25 هزار مرد دارد ، تو با دوازده هزار مرد چگونه پيش وى شوى ؟ گفت : اى ملك ! از